اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
372
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
پسر عمويت بزرگ گرداند و او را در كوتاهى كه نسبت باداى حق تو كرده است بيامرزد . پس ابو جعفر بدين سخن شادمان شد و گفت : اى ابو خالد خوش آمدى ، نزديك بيا . آنگاه مردم دانستند كه از گفتار وى شادمان شده است و مانند او گفتند . و حسن بن زيد نزد وى آمد پس سر را به او نشان داد و چون حسن آن را ديد رنگش زرد شد و رويش دگرگون گشت و گفت : اى امير مؤمنان به خدا قسم او را كشتى در حالى كه بسيار روزه دار و شب زنده دار بود و دوست نداشتم كه گناه ( كشتن ) او را به عهده گيرى . مردى از كسانش به او گفت : گويا تو كشتن او را بر امير مؤمنان عيب مىگيرى ؟ گفت : گويا تو هم از من مىخواستى كه پس از آنكه بر خدا وارد شده است بر او دروغ گويم ؟ پس ابو جعفر گفت : به خدا قسم جز انتظار آن را نمىبردم كه ابراهيم از اين در در آيد پس تو را فراخوانم و گردن زنم و از در ديگر بيرون روم . گفت : يا هم من در اين كار بر تو پيشدستى مىكردم . ابو جعفر سه ماه پس از كشته شدن ابراهيم بن عبد الله بن حسن بن حسن بازگشت و در ماه ربيع الأول سال 146 و از ماههاى عجم در تموز به قصد توطن در شهر بغداد فرود آمد و مهدى را بحكومت خراسان فرستاد و بزرگان سپاه و اصحاب را همراه وى ساخت ، پس فرماندهان خراسان نزد ابو جعفر فراهم شدند و كارهاى مهدى و شرف اخلاقى او را ياد آور شدند و او را ستودند و از منصور خواستند تا ولايت عهد را پس از خود بوى گذارد . منصور به عيسى بن موسى كه در كوفه بود نامه نوشت و از آنچه در اين موضوع در دل مردم خراسان و جز آنان افتاده بود آگاهش نمود و عيسى بن موسى مىگفت كه خود وليعهد ابو جعفر است ، پس چون نامه ابو جعفر بوى رسيد كه فرماندهان و مردم خراسان بر وليعهدى مهدى فراهم آمدهاند و عيسى بايد در اين كار پيش قدم باشد ، نامه اى به ابو جعفر نوشت و اين كار را در نظرش خطرناك جلوه داد و او را از شكستن عهد و پيمان و خطرهاى آن برحذر داشت و يادآور شد كه مبادا مردم نيز در بيعت او و پسرش چنين رفتار كنند ، و ميان آن دو